خرید بک لینک
گفته بودم که رزا عاشق جشن هالووینه؟؟؟ بهش که میگفتم توی ایران این جشن را نمیگیرن میگفت بریم استرالیا. یه لباس داره که به لباس جادوگری شبیه هست. یه کلاه جادوگری هم خودم براش از دیجی سفارش دادم. خیلی دوسشون داره. انقدر هم باهاشون بامزه میشه که خدا بدونه. چند روز پیش که رفتیم سیتی سنتر پوشیده بودشون. کلی خانما که رد میشدند از کنارش براش ذوق میکردند. گاهی میگه مامان میشه نریم استرالیا من خونه مون را خیلی دوست دارم. خخخخ منم بهش میگم باشه مامان نمیریم. دوباره دیشب رفته بود توی فاز هالووین. به من و باباش میگه می دونستید فردا روز هالووینه؟؟؟ میگه هالووین را توی استرالیا ، آمریکا ، اتریش جشن میگیرن. بهم میگه مامان میشه شکلات بسته بندی کنیم ببریم دم خونه ی همسایه ها؟؟؟ بعد هم رفته چند تا عکس خفاش و کدوتنبل و مترسک که قبلا براش چاپ گرفته بودم را آورده میگه بیا اینا را بچسبونیم اتاقم را تزیین کنیم. خلاصه اورده رنگشون کرده و بعد من قیچی شون کردم و رفته چسبونده به کمدهای اتاقش.بعد آخر دست هم میگه میشه نریم استرالیا ؟؟ من دلم برای اسباب بازی هام تنگ میشه. حالا نمی دونم چرا خیال میکنه که ما قراره بریم استرالیا؟؟؟خخخ . قبلا براش تعریف کرده بودم که ما بچگی استرالیا بودیم .باباش دیشب میگه امسال براش جشن هالووین میگیرم. یه کیک هالووینی براش سفارش میدم. یه مقدار شکلات هم بسته بندی کنیم ببره بده به چند تا همسایه ها . + نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 9:52 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 16:34

یکی از آروزهای بزرگم محقق شد. سر خیرش هم یکی از دوستانم شد. یکی از دوستام مربی یوگاست. اون یکی دوستم هم مدتی بود بهش میگفت میخوام برم کلاس یوگا ولی جایی که تو مربی هستی برای من خیلی دوره و این حرفا. تا اینکه اون دوستمون که مربی یوگاست پیام داد توی گروه سه نفرمون که من و خواهرم تصمیم گرفتیم برای دوستامون توی خونه خودمون کلاس یوگا برگزار کنیم. اینجوری شد که منی که اصلا به رفتن به کلاس ورزشی در حال حاضر فکر نمیکردم دو جلسه رفتم خونه دوستم و خب خیلی خیلی خوشم اومد از یوگا. اما هم تایمش برای من مناسب نبود و هم اینکه راهش دور بود . منم در یک اقدام انتحاری رفتم خانه یوگای نزدیک خونه مون و ثبت نام کردم. دیروز هم اولین جلسه ش را رفتم و خیلی عالی بود. از مربی مون هم خیلی خوشم اومد و اینجوری شد که یکی از آرزوهام که رفتن به یه کلاس ورزشی بود رقم خورد از دوستم هم عذرخواهی کردم و بهش گفتم که ازت ممنونم که باعث شدی از کلاس یوگا خوشم بیاد و میخوام برم نزدیک خونه مون ثبت نام کنم. هزینه اون دو جلسه را هم براش واریز کردم. + نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 11:29 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 16:34

روزهای سختی را گذروندیم. رزا هم مثل اغلب بچه ها درگیر ویروس گوارشی شد. از پنج شنبه ظهر افتاد به استفراغ شدید . شنبه هم تبدیل به اسهال شدید شد. طفلی بچه م چه حالی بود!! جلوی چشمام پر پر میزد و کاری ازم برنمیومد. تبش هم خیلی بالا بود. دو بار سرم زدیم بهش تا اینکه پریشب آخرای شب تبش قطع شد و شکر خدا اسهال و استفراغش تموم شد اما حالا هیچی نمی خوره. هر چی میاریم بهش بدیم میگه بوی بد میده و حالت عق زدن به خودش میگیره. نمی دونم این را دیگه کجای دلم بذارم؟!! موندم چجوری زنده ست!!! خیلی خیلی هم بی حاله . آخه بعد سه روز بیماری که تمام جون بدنش را بیرون کشید الان هم به هیچی لب نمیزنه. کسی راهکاری داره؟؟؟ کسی میدونه این حالت چقدر طول میکشه؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۲ ساعت 10:7 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 16:34

صفحه بندی